๑۩۞۩شـاهزاده ايراني๑۩۞۩๑
شاهزاده ایرانی
به من خیره شده بودی اما حتی نگاهم
نمی کردی ، چشمانت را گشتم، هیچ حسی در گوشه و کنارش پنهان نبود نه عشق ،
نه محبت ، نه ترس و نه حتی کینه به چه چیز خیره مانده بودی نمی دانم، مهم این بود که چشمانت از نگاه خالی بود صدایت کردم ، چشمانت را از چشمانم گرفتی و به میز خیره شدی ، گوشهایت از صدای من خالی بود چگونه این حجم از تهی بودن در وجودت لانه کرده بود؟ باز هم صدایت کردم ، چشمانت را به چشمانم دوختی و جمله ای بی ربط گفتی ، دستانت را حس کردم ، سرد بود ؛مثل احساست. لبخند زدی ، به انحنای لبهایت خیره
شدم ، زیبا نبود اما حس مبهمی داشت ، خوشحال شدم که کمی احساس در چهره ی
مجسمه ای که روبه روی من نشسته، زنده شده. پاسخ تبسم کوتاهت را، با قهقه ای گیرا دادم اما تو ، تنها سر به زیر انداختی و سکوت را بر شادی بی دلیل من برتری دادی دلگیر شدم اما هیچ نگفتم ، بغض کردم اما قفل سلول اشک را نگشودم ، تنها به تو چشم دوختم؛ با چشمانی که سرشار از نگاه بود . طاقت نیاوردی ، برخاستی ، همه جا سکوت بود ، دستان مشت شده ات را گشودی ، سنگی کوچک از قفس دستان سردت آزاد شد . به نگاهم نگاه کردی و سکوت، حکم این همه سال انتظار را صادر کرد . سنگ را به سمت نگاهم نشانه رفتی....... آینه شکست و من نابود شدم اما تا ابد، دلم برای وجودی که از هیچ هم تهی بود تنگ شد لبانت « احمد شاملو » آیدا در اینه چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر و اين هم قصه غمگين آدمها خسرو براي زندهماندن شكيبايي نكرد! خسرو شكيبايي ميگفت:مردم بدون من، هميشه مردماند؛ من اما بدون مردم، مُردهام خسرو شكيبايي پس از سالها نقشآفريني در سينماي ايران، جمعه، 28 تير، در سن 64سالگي بر اثر سكتهي قلبي در بيمارستان پارسيان از دنيا رفت ستاد ويژه خاكسپاري پيكر «خسرو شكيبايي» در «خانه سينما» تشكيل شده است در اولين تصميم قرار است پيكر اين بازيگر سينما، از خانه سينما به تالار وحدت و سپس به قطعه هنرمندان بهشت زهرا(س) تشييع شود. 
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند 
بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود
از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،
با برف کهنه
که می رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان که قافله در رسید و بار افکند
و به هر کجا
بر دشت
از گیلاس بنان
آتشی عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خویش
تابستان پیر
چون فراز آمد
در سایه گاه دیوار
به سنگینی
یله داد
و کودکان
شادی کنان
گرد بر گردش ایستادند
تا به رسم دیرین
خورجین کهنه را
گره بگشاید
و جیب دامن ایشان را همه
از گوجه سبز و
سیب سرخ و
گردوی تازه بیا کند.
پس
من مرگ خوشتن را رازی کردم و
او را
محرم رازی؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.
و با پیچک
که بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجیری کرده بود،
و با عطش
که چهره هر آبشار کوچک
از آن
با چاه
سخن گفتم،
و با ماهیان خرد کاریز
که گفت و شنود جاودانه شان را
آوازی نیست،
و با زنبور زرینی
که جنگل را به تاراج می برد
و عسلفروش پیر را
می پنداشت
که باز گشت او را
انتظاری می کشید.
و از آ ن با برگ آخرین سخن گفتم
که پنجه خشکش
نو امیدانه
دستاویزی می جست
در فضائی
که بی رحمانه
تهی بود.
***
و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر
از فرا سوی هفته های نزدیک
به گوش آمد
و سمور و قمری
آسیه سر
از لانه و آشیانه خویش
سر کشیدند،
با آخرین پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
من مرگ خوشتن را
با فصلها در میان نهاده ام و
با فصلی که در می گذشت؛
من مرگ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که می نشست؛
با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جست و جوی
چینه ئی بود.
با کاریز
و با ماهیان خاموشی.
من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانب من
باز پس نمی فرستاد.
چرا که می بایست
تا مرگ خویشتن را
من
نیز
از خود نهان کنم
تويی ليلاتر از مجنون و من مجنونتر از ليلا
تمام رسمها اكنون شده وارون
كنون ليلا تويی و اين منم مجنون
و بعد از اين همه دلدادگی با تو نمی دانم كدامينم...
كجا عاشق به معشوقش حديث عشق كم ميكرد؟!
كجا مجنون به ليلايش ستم ميكرد؟!
اگر از عشق تو من را رهايی بود
و يا در خانه قلبت برايم گوشه جايی بود
كنارت تا ابد بيتوته ميكردم
و بعد از اين همه دلدادگی با تو ,
نه ليلايم ,
نه مجنونم
كه من هيچم كه من پوچم و اما با غمی سنگين,
ز شهر عشق در كوچم تو را هرگز نمی بخشم,
كه تو با حرمت احساس من پيوسته در جنگی
اگر گويی : چقدر اين شعر من تلخ است
و يا اين دختر تنها چه بی رحمانه بی رحم است
تو را حقی نخواهم داد,
مگر آزردگيهای همه روزم تو را ديگر بهايی بود!!!
و يا با آن جفای تلخ تو , با من وفايی بود!
خداحافظ, خداحافظ,
كه گر عقلی به جا باشد اگر دستی دهد ياری
اگر من را به حال خويش بگذاری
اگر چه بی وجودت سخت خواهم مرد
ولی با خاطری غمگين تو را از ياد خواهم برد
صبح يكشنبه 30 تير زمان تشييع و خاكسپاري اين هنرمند اعلام شده است
| Design By : Night Skin |


